شمارهٔ ۵۸۵
سخت سستی تو در وفا دارینیک بد میکنی جفا کاری
من غمت را نگاه میدارمتو دلم را نگه نمیداری
زیر پای تو من چو گرد شدمتو به چشمم از آن نمیداری
خاک خواری مریز بر سر منکه ز من خاک را بود خواری
زلفت از من شکستگی آموختلبت از وی گرفت خونخواری
کی شناسی درازی شب هجرتو به خوابی و ما به بیداری
من شوم از خدای خود بیزارکه مرا باشد از تو بیزاری
بس که چشم تو خون مردم ریختبرنخیزد دگر ز بیماری
ناصرا گر سر تو بر دارندسر از این آستان نبرداری