شمارهٔ ۱۴۹
عمرم همه آن بود که در کوی تو بگذشتمردن به ازین عمر که بی روی تو بگذشت
میداد صبا بوی تو، دل رفت به آن بویاز باد دل گمشده بر بوی تو بگذشت
در جادوئی از چشم تو زلف به سر آمداز ترک ختا طرهٔ هندوی تو بگذشت
امشب به یقین میگذرد اشک من از دوشدر حسرت موئی که ز زانوی تو بگذشت
هر ناله که من بر زبر چرخ رساندمتیریست که از سینهٔ بدگوی تو بگذشت
بشکافم اگر موی شود نکتهٔ باریکاز بسکه ز پیش نظرم موی تو بگذشت
ناصر دل خود را هدف تیر بلا ساختوانگه به کمانخانهٔ ابروی تو بگذشت