شمارهٔ ۱۵۰
شمعوار از سر گذشتم بشنو از من سرگذشتآتشم سر تا به پا بگرفت و آب از سر گذشت
رفت دل چون مُهر لعل او به جان پنهان نداشتعین لطف است آنکه رنگ باده از ساغر گذشت
با فراغ بال پروانه وصال شمع راآن زمان یابد که مردانه ز بال و پر گذشت
از حدیث آتشین من دل کاغذ بسوختدود آهم چون به نوک خامه بر دفتر گذشت
از تن خاکی به آب دیده بنشانم غباراو اگر دامن کشان خواهد به خاکم بر گذشت
ای که نشناسی دل گرم مرا از آه سردباز جو یک شمّه از سوزی که بر مجمر گذشت
دامن مقصود اگر ناصر نمیآید به چنگهمچو سیم اشک میباید ز وجه زر گذشت