شمارهٔ ۱۵۱
چون صبا در کوی تو آشفته بر خواهم گذشتبر درت بیمار خواهم رفت و درخواهم گذشت
خاک ره خواهم شدن تا دهر بر بادم دهدبر سر کوی شما زین رهگذر خواهم گذشت
شب همه شب سوختم چون شمع، هان ای باد صبحبر سرم بگذر که بر بویت ز سر خواهم گذشت
ز آتش دوزخ چه میپرسی خبر از من که منبر صراط عشق مست و بیخبر خواهم گذشت
مدعی گر بهر زر چون غنچه باشد تنگ دلمن چو گل خندان و خوش از وجه زر خواهم گذشت
بر گذر ای جان ناصر بر سرم خوش همچو گلزانکه دور از روی تو چون عمر بر خواهم گذشت