شمارهٔ ۱۵۲
تا دلی دارم من از دلدار نتوانم گذشتبگذرم از جان ولی از یار نتوانم گذشت
هر سرِ موئی حجاب راه من گردد ولیاز سرِ موئی قلندوار نتوانم گذشت
بگذرم آسان من از هر در که باشد در جهاناز درش آسان اگر دشوار نتوانم گذشت
مُنکرم من زاهد زرّاق ازرقپوش رامیکنم اقرار کز انکار نتوانم گذشت
بر امید صافیئی افتادهام در پای خُمهمچو دُردی از خم خمّار نتوانم گذشت
بارها بگذشتهام از خانقاه و مدرسهوز در دیر مغان یکبار نتوانم گذشت
کاروانِ باد میآید ز کویت مُشکبارهست از آن منزل دلم در بار، نتوانم گذشت
تا سرِ زلف چلیپای تو شهد محراب دلکافرم کز حلقهٔ زنار نتوانم گذشت