شمارهٔ ۱۴۸
زلف که به هر حلقهٔ مشکین هنری داشتمانند شب قدر مبارک سحری داشت
هر چند که من ساغر اندوه کشیدمتا چشم زدم ساقی دَوَرانِ دگری داشت
گر یار به ما کرد نظر عین وفا بودنادیده اگر کرد در آن هم نظری داشت
زنار اگر بست اسیری چه کند آهدل در خم آن زلف خدا بیخبری داشت
در صحن چمن ناصری دل شده امروزچون غنچه ز اندوه تو پر خون جگری داشت