شمارهٔ ۱۴۷
چو دید روی تو دیده نظر نگاه نداشتز ره برفت دل من که رو به راه نداشت
بریخت خون دلم ترک چشم تو به خطاوگر نه دل به جز از عاشقی گناه نداشت
ز سهم تیغ تو از خود گریختم در توکه غیر سایهٔ لطفت دلم پناه نداشت
رخت چو آینه میشد ز آه من در خطولی ز ضعف تن من مجال آه نداشت
چو شمع سوزِ دلم پیش جمع روشن کردبه باد رفت سرش چون زبان نگاه نداشت
دلم ز زلف زنخدان او فرو چه شدکه مست بود و شب تیره فکر چاه نداشت
گرفت ناصر روی زمین به تیغ زبانچو آفتاب جهانگیر شد، سپاه نداشت