شمارهٔ ۱۳۹
عاشق سرگشته را پروای ننگ و نام نیستدستگیر عاشقان خستهدل جز جام نیست
نیست ره در بزم رندان زاهدان خشک رامجلسی کان جای خاصان است بار عام نیست
مست درد عشق را با دنیای و عُقبی چه کارلاابالی را سر کفر و غم اسلام نیست
خامی جام می از خامان افسرده دل استدر میان عاشقان پخته جای خام نیست
شاد باد آن کس که بر کفت جام میدارد مدامنیک بخت است آنکه او بی شادی مادام نیست
هر که بهر دانهٔ خال تو در دام اوفتادبیش امید خلاصش تا ابد از دام نیست
وقت را دریاب کین لطف جوانی و جمالخرم ایامیست لیکن تکیه بر ایام نیست
دی مداوای دل خود باز جستم از طبیبگفت ما را چارهٔ این درد بی آرام نیست
هر کسی گویند ناصر حال خود با دوست گوحالتی دارم من اندر دل که آن را نام نیست