گنج

شمارهٔ ۱۴۰

۷ بیت
من دگر دم نزنم گر چه دمم همدم نیستخود مرا زهره که پیش تو بر آرم دم نیست
مردم دیده برون می‌کنم از خانهٔ چشمتا نبیند رخ خوب تو که او محرم نیست
دل سخت تو به هنگام جفا چون سنگ استاین‌قدر هست که در عهد و وفا محکم نیست
دی به زاری ز بتی مهر‌ طلب کردم و گفتطمع از ما مکن آن چیز که در عالم نیست
گفتم از درد تو شب تا به سحر می‌نالمگفت: می‌نال که این درد تو را مرهم نیست
چیست ایوان فلک، خانهٔ ماتم زدگانهمه را هست چنین، یا دل ما خرم نیست؟
یک زمان بی می و معشوق نباشی ناصرچون یقین نیست که در دولت شادی غم نیست