شمارهٔ ۱۳۸
همچو رخسار تو مه بر گوشهٔ افلاک نیستهمچو بالای تو سروی در چمن چالاک نیست
مهر حسنی دارد اما نیست ایمن از زوالگل تو را ماند دریغا دامن گل پاک نیست
یا رب اجزای وجودت از چه درخور کردهاندکین همه حسن و لطافت حد آب و خاک نیست
باک از آن دارم که از من بر دلت باشد غبارگر اجل از من برانگیزد غباری باک نیست
غنچه هر شب در هوایت میدهد خود را به بادبی سبب پیراهن گل هر سحرگه چاک نیست
راه بخشم بر درِ خود تا در آمیزد به خاکگر چه این شخص ضعیفم کمتر از خاشاک نیست
ناصرش میگفت چون کُشتی به فتراکم ببندگفت این صید از ضعیفی قابل فتراک نیست