شمارهٔ ۱۳۷
نبود ز پند فایده آن را که هوش نیستبا من زبان مشو که مرا با تو گوش نیست
بلبل مکن نفیر که پروانه را ز عشقمیسوزد اندرون و زبان خروش نیست
عاشق مگوی مُدّعیئی را که پیش اواز سوی یار نیش مساوی نوش نیست
دیگ امید شاید اگر سرد و خام شدآن را که خون ز آتش سودا به جوش نیست
دیریست تا ز پردهٔ تقوی برون شدمبشنو حکایتی که در او رویپوش نیست
زاهد مکن به روی ترش منع میکدهکان می فروش همچو تو سرکه فروش نیست
ناصر گر از سؤال وصالش شدی خموشاشک تو سائلیست که هرگز خموش نیست