گنج

شمارهٔ ۱۳۶

۸ بیت
جان ما بی شرفِ‌ صحبت جانان خوش نیستحکم سلطان وصالست که هجران خوش نیست
بی لب و عارض او دیده ندارد نوریبی وجود گل و مل طرف گلستان خوش نیست
ساقیا بادهٔ روشن، که جهان تاریک استمطربا نغمهٔ خوش ساز که دوران خوش نیست
چند پوشیده خورم جام غمش مالامالآشکارا کنم این راز که پنهان خوش نیست
دلم از خاتم لعلش طلبد آب حیاتور نه عمر خضر و ملک سلیمان خوش نیست
حسن معنی دل ما برد، نه لطف صورتگر بود مهر منور تن بی‌جان خوش نیست
ای طبیب از سر بیمار مَحبت بگذرتا بمیرد به همین درد که درمان نیست
سرِ ناصر طلبی به که بجوئی سامانسرِ سودا زدهٔ عشق به سامان خوش نیست