شمارهٔ ۱۸۴
زان آتشی کز هجر تو هر دم به جان من فتدگر دم زنم خورشید را صد شعله در خرمن فتد
گفتم شوم با درد تو یکسان به خاک ره ولیحیف آیدم کز خاک ره گَردی بر آن دامن فتد
خود را نشانه کردهام پیش کمان ابرویتباشد نشان دولتی کز تیر تو بر من فتد
هر شب خیال روی تو بر بام دل آید از اودر خانهٔ تاریک تن عکس مه روشن فتد
بگشاد چشمم روزنی در خلوت دل تا مگرناگه ز خورشید رخت نوری در آن روزن فتد
خون شد دل من غنچهوش، نینی که از خار جفاعیبم مکن گر همچو گل چاکی به پیراهن فتد
ناصر همه شب نالد و خلق نبید خواب خوشکز آه او همسایه را آتش به پیراهن فتد