گنج

شمارهٔ ۱۸۳

۷ بیت
زنخدان تو گر این است، صد یوسف به چاه افتدنظر بر قدت اندازند خوبان را کلاه افتد
چو زلف توست بخت من، از آن دایم پریشانستندانم در جهان کس را چنین بخت سیاه افتد
نیامد در برم قد تو باری خاک ره گردمکه روزی سایهٔ بالای تو بر خاک راه افتد
اگر چشم تو ناحق ریخت خونم را، به حل کردمنیرزد کز چنین خون نازنینی در گناه افتد
من از ضعف وجود خود چو ذره تا پدیدارمکجا خورشید تابان را به سوی من نگاه افتد
گر از دست تو در پایت فتادم سر مکش از منعجب نبود اگر در زیر پای گل گیاه افتد
ز ناصر جان طلب کرد، به صد جان منت است، آریره آورد گدایان گر قبول پادشاه افتد