شمارهٔ ۱۸۵
هوایت در دماغ من نگنجدخیالت در سر سوزن نگنجد
به زلفت دل نبستم، زانکه سگ راکمند شاه در گردن نگنجد
به دامن چون چکانم گریه از چشمکه کس را بحر در دامن نگنجد
دم من در دل سختت نگیردکه این آتش در آن آهن نگنجد
صبا تا داد گل را از تو بوئیگل از شادی به پیراهن نگنجد
کجا بیند رخت ار چشم ناصرکه آن خورشید در روزن نگنجد