شمارهٔ ۲۹۵
چه شد که یار به بالین ما گذر نکندبه چشم لطف به بیمار خود نظر نکند
صبا ز محنت شبهای ما خبر داردز حال بیخبرانش چرا خبر نکند
مرا که چهرهٔ شمعی و خرقهٔ عسلی استچگونه سوز دل از جیب سر به در نکند
من از دهان تو راضی شدم به دشنامیاگر مضایقه با ما بدین قدر نکند
کجا رسد به تو، کی طی کند بساط زمینکسی که یک قدم از خویشتن سفر نکند
کشد دراز چو زلفت حکایت ناصراگر به وصف دهان تو مختصر نکند