شمارهٔ ۲۹۴
چشم تو از تیر مژه، هر سو شکاری افکندآن ترک در یک چشم زد کشته هزاری افکند
در حسرت آن کز توام تیری رسد جان میدهمبر صید لاغر تیرِ خود کی شهسواری افکند
عشق تو کز وی جان من جام دمادم میدهدناخورده باده عقل را اندر خماری افکند
بر دیده ننهم پای تو، کآزرده گردد از مژهگل را روا نبود که کس، بالای خاری افکند
از ششدر خواب عدم یابد خلاصی بخت منیک کعبتین بر نام ما گر بختیاری افکند
من در دیار خود نیام، تا دردِ یارم در دل استتا کی فراقم موکشان در هر دیاری افکند
باد صبا خاک مرا بر هر سر راهی فشاناو سایهٔ خود را مگر بر رهگذاری افکند
یا رب فلک را همچو من در هجر یاری افکنیتا چند او هر دم مرا در هجر یاری افکند
ناصر به یاد دوستان معمور دارد جان و دلهر چند هجران رختها از هر دیاری افکند