شمارهٔ ۲۹۳
دلم از جام غمت نیش بلا نوش کندهمه را درد و مرا درد تو بیهوش کند
چون به پیشت نکنم ناله؟ که بلبل در باغاین محال است که گل بیند و خاموش کند
کامم از شهد شهادت، لب تو شیرین کردچون کسی شکر شکر تو فراموش کند
آنکه از ازرق زرق است بر او رنگ دروغاز درون قلب سیاه است که روپوش کند
چارچوب تن خود گر نکنی خاکستردیگ سودای تو کی ز آتش دل جوش کند
یار در پهلوی اغیار، زهی ظلم صریححیف گل را که چنان خار در آغوش کند
گوهر نظم تو ناصر که ز بحر غیب استهرکه بشناخت به زر گیرد و در گوش کند