شمارهٔ ۶۳۹
ای ز ما وصف تو در مستی خیال انگیختنوز سر دیوانگی فکر محال انگیختن
بی نهایت را به عقل منتها نتوان شناختنفس ناقص کی تواند این کمال انگیختن
برتر از حدی و وهمی چون کنم تعریف توبی مثالی از تو نتوانم مثال انگیختن
چون جواب لنترانی از تجلی جلوه کردعقل موسی محو گشت اندر سؤال انگیختن
جوهر معنی ز علو آب و خاکِ ما و سفلنیست ممکن گوهر کان از سفال انگیختن
هم مگر در نور خود خورشید گیرد ذره راور نه با او ذره نتواند وصال انگیختن
چون توئی بالذات جزو و کل عالم را محیطبا کمال تو که خواهد قیل و قال انگیختن
تو چه معشوقی که حُسن و ناز معشوقان ز تستاین جمالت را کمالی در جمال انگیختن
در رخ انسان که ماه احسنالتقویم اوستاز جبین خورشید و از ابرو هلال انگیختن
کلک صُنعت نکتهای از حُسن نگذارد فروخوب رویان را به وقت خط و خال انگیختن
کردهای بر لوح فطرت قامت گردون دوتابر وجود تو چنین شرط است دال انگیختن
تو خداوندی اگر احوال ما بر هم زنیما و از جان خدمتی در حسب حال انگیختن
شمع اگر پروانه را صد ره بسوزد بال و پرباید از همت دگر ره پر و بال انگیختن
دوستان را کشتهای از فقر و فاقه زار زاردشمنان را ماندهای در ملک و مال انگیختن
میبری اولاد احمد را به محشر غرق خوننیک باشد سرخ روئی بهر آل انگیختن
در دلم بنشان به دست خود نهال راستیزانکه اندر سنگ میماند نهال انگیختن
جرم ما از ذره افرون است و عفوت ز آفتابذره در خورشید نتواند زوال انگیختن
گر به خاک عاصیان بادی وزد از لطف توز آتش دوزخ توان آب زلال انگیختن
کار تو احسان و کار ما همه تقصیر و عجزفعل تو احسان و فعل ما وبال انگیختن
نظم او در حضرت تو گر همییابد قبولختم میگردد بدو حسن مقال انگیختن