شمارهٔ ۶۴
زلف سیاهت پیش رخ، هندو به مهتاب اندرستدر آب دیده روی من، چون زر به سیماب اندرست
در دور چشم کافرت، گویا مسلمانی نماندکان مست جادو بیخبر، خفته به محراب اندرست
هر گه شود روی دلت، یک ذره از ما تافتههر دل که یابد سوزدش، آهن که در آب اندرست
چشم تو ما را بیگنه، گه میکُشد، گه میکَشداو مینداند قدر ما، آری سرش خواب اندرست
باشد که از خاک درت، باد عنایت در رسدکین مردم چشمم مرا، کشتی به غرقاب اندرست
دل را که خون شد ره دهم، در دیده بهر روشنیکامشب ز عکس روی تو، مه چشمهٔ آب اندرست
هجر تو ناصر را خنک، در بستر اندازد ولیبر یاد خط سبز تو، بر فرش سنجاب اندرست