شمارهٔ ۵۶۴
آغاز میکند دل، سر نامهٔ نیازیای بینیاز او را تشریف ده جوازی
در عقل ما نگنجد ادراک حسن رویتکی محرم حقیقت گردد خیال بازی
ای از غبار کویت هر ذره آفتابیوی در هوای عشقت هر پشه شاهبازی
تو چون همای پرّان ما سایه در پی توهستیِ تو حقیقت، هستیِ ما مجازی
ای از جهت منزه، رویم به سوی خود کنتا سجده کفر نبود، ما را به هر نمازی
بیچارهایم، ما را، از لطف چارهای سازما هیچکس نداریم، غیر از تو چارهسازی
بی سوز عشق، ناصر، افسرده چند باشداو را چو شمع سوزان، در عشقِ جانگدازی