شمارهٔ ۵۶۳
مگر باد صبا گوید حدیث جان به جانانهکه نبود شمع تابان را خبر از سوز پروانه
مرا بر خاطر روشن آئینه است زنگاریکه دندان طمع دارد به چین زلف او شانه
نسیم از حلقهٔ زلفش چو زنجیری بجنبانددل آشفته از غیرت شود در حال دیوانه
چو دور عمر ما بر باد خواهد رفت، آن بهترکه ساقی دور عمر ما بپیماید به پیمانه
نه آن رندم که چون زاهد به مسجد سر فرود آرمکه می گنج است و مییابم منش در کنج ویرانه
مرا خود خوی شیرین است، از این خو بر نمیگردماگر خوانند افسون و اگر گویند افسانه
به بوی آشنائی رفت در بحر طلب ناصرچو با عشق آشنائی کرد گشت از عقل بیگانه