گنج

شمارهٔ ۴۰۰

۷ بیت
به دندان‌مزد افشاندیم جان بر لعل خندانشدریغا این نواله نیست اندر خورد دندانش
نیارد کرد سر از جیب مشرق تا ابد بیروناگر خورشید بیند تکمهٔ زر بر گریبانش
به زیر گرد، از آن نم، جان مشتاقان شود تازهگر افتد قطره‌ای خوی بر زمین از ماه تابانش
زدی هر شب صبا آن سروِ گلرخ را بسی بوسهاگر دایم نبودی نرگس جادو نگهبانش
خیالش را ز هر چشمی ملالت می‌شود پیدااز آن می‌دارم اندر پرده‌های دیده پنهانش
سر من گر رسد بر عرش از عزت، خورد حسرتبر آن خاکی که بر وی بگذرد سرو خرامانش
چه غم گر جان به زحمت می‌دهد ناصر در این سوداهر آنکو این چنین جان داد، رحمت باد بر جانش