گنج

شمارهٔ ۵۹۹

۷ بیت
مرا هر دم فزاید درد و داغیکه بوئی یابد از تو هر دماغی
چه خال است آن تو را بالای ابروکمان را چون گذر نبود به زاغی
بیا تا با رخ و زلفت نشینیمشب تاریک در پیش چراغی
چنین قامت ندارد هیچ سرویچنین سروی ندارد هیچ باغی
توئی گل، من نشسته بر سر خارتوئی لاله، مرا بر سینه داغی
ز دل خوناب چشم من رسول استنباشد بر رسولان جز بلاغی
کجا روی تو بیند چشم ناصرکه از گریه نمی‌یابد فراغی