گنج

شمارهٔ ۱۰۲

۸ بیت
با رخ و زلف تو دل را روز بازار امشب استتا درین سودا برآید جان شیرین بر لب است
در سر زلف تو دل‌های پریشان جمع شدحلقه حلقه هر شبی فریاد یارب یارب است
خواست تا از ماه رویت چرخ تابد روی مهرآفتاب از شرم سرخ و زرد و در تاب و تب است
شارب خمرست خط مشکبارت گرد لبخضر را ماند که از آب حیاتش مشرب است
چشم ساقی در خم ابروست تیر اندر کمانروی شاهد در شکنج رلف مه در عقرب است
صورتش از روی معنی جان به قالب می‌دهدجان فدای قامتش تا جان من در قالب است
چندم ای زاهد به هر مذهب دلالت می‌کنیمذهب مردان راه عشق ترک مذهب است
آب چشم از ضعف ناصر را به هر سو می‌برددر طریق عاشقی گلگون اشکم مرکب است