گنج

شمارهٔ ۴۶۹

۹ بیت
من آن رندم که کفر و دین به جام باده بفروشمبه یاد یار بی درد، سرِ اغیار می نوشم
بر آرم دوزخ از سینه، که در جنت زنم آتشاگر از شوق دیدارت به روز حشر بخروشم
چنانت دوست می‌دارم که با خود گشته‌ام دشمنچنانت یاد می‌آرم که من از خود فراموشم
به دین می‌پرستان دلق ازرق عار می‌باشدبگفتم آشکارا این عیب را دیگر نمی‌پوشم
من از افسردگی مُردم، از آن چون شمع می‌سوزممن از خامی گریزانم، از آن چون باده می‌جوشم
برو ای محتسب، مگذار حد خود،‌ زمن بگذرکه مستیِ من از می نیست، ساقی کرد بی‌هوشم
اگر برداری ای مطرب دهان را از لب چون نیچو بربط گوشمالم ده که چون دف حلقه در گوشم
ز چنگ من تو را دیگر مخالف کی برون آرداگر ای خوش نوا چون چنگ می‌آری در آغوشم
چنین کامروز لایعقل شد از جام ازل ناصرمگر آرند فردای قیامت مست بر دوشم