گنج

شمارهٔ ۴۷۰

۷ بیت
منم کز مفلسی دایم به دیدار تو درویشممنم با خویش بیگانه، به اندوه تو با خویشم
بیا ای شمع روحانی، خلاف بخت من امشبدرونم را منور کن، علی‌رغم بد اندیشم
ندارم غیر سر چیزی که در پای تو اندازمنثار مقدمت بودی اگر بودی از آن بیشم
خلاف مذهب عاشق، به مسجد گر روم، باشدخیال طاق ابرویِ تو چون محراب در پیشم
چو سازی پایمال غم،‌ بدین محنت کفایت کنکه چون یاد تو می‌آرم، نمی‌ماند سر خویشم
ملامت‌گو همی‌گوید: بمان این کیش و ترکش کننصیحت کم کن ای عاقل، که من قربان این کیشم
توئی سلطان بخت خوش و ناصر مفلس کویتچه باشد گر عطای تو، رسد با من که درویشم