شمارهٔ ۴۷۱
من به شادی شده بیگانه و با خود خویشمهمت شاهوشان دارم اگر درویشم
دورم انداخت ز رویت به کمانِ ابروتُرک چشمت که بر آورد چو تیر از کیشم
عقرب زلف تو را چشمهٔ خورشید بلندنوش باد ار چه دلآزرده کند از نیشم
بوسه جست از دهنت تنگ در آمد به عدمتا چه آرد به سر این عقل محال اندیشم
تیره چون سایه روم در پی خورشید رختکه کند پرتو او روشنیئی در پیشم
مانع حالت مجنون نشود پند پدرمنع ناصر مکن ای خویش که من بی خویشم