گنج

شمارهٔ ۴۷۲

۵ بیت
چهره بر خاک درت شب همه شب می‌مالمچه کنم نیست جز این زر که شنیدی مالم
سال‌ها شد که در این دیر مغان می‌گردمآن‌چنان می‌گذرانم که مپرس احوالم
چون قدح خون جگر می‌خورم و می‌خندمهمچو نی ضرب جفا می‌کشم و می‌نالم
من ازین قامت چون حلقه و اشک چو گهردارم امید که رخ بر رخ خوبت مالم
عالمی با لب شیرین تو دارد ناصربا خبر شو که نداری خبری از عالم