شمارهٔ ۴۷۳
امروز که خاکِ درِ دیر است مقاممگر باده به یادت نخورم، باد حرامم
در گوش قدح نام تو میگفت صراحیزان روز هوادار می و همدم جامم
تا دانهٔ خالت نبود مرغ دلم راعنقای سعادت نشود صید به دامم
زلف تو شب هجر به بدنامی عشاقهر قرعه که انداخت بیفتاد به نامم
فریاد که روزی دل سخت تو نشد نرماز آه سحرگاه من و نالهٔ شامم
گر مردم چشمم نزند آب بر آتشاز سوز درون سوخته بینی در و بامم
حقا که من سوخته دل را خبری نیستتا دوست کدام و من بیچاره کدامم
ناصر نظر از هر دو جهان سوی تو داردهر چند که آزادهام، ای دوست، غلامم