شمارهٔ ۴۷۴
کامم از دوست نشد حاصل و دشمن کاممکام و ناکامدوا صبر بود، ناکامم
ببر این خرقهٔ من بر در میخانه بسوزتا سپندی شود این جامه برای جامم
حجرالاسود خال تو مگر بوسه دهمبسته شد سوی حریم حرمت احرامم
زلف تو گفت که هندویم، از آن دل دزدمچشم تو گفت که صیادم، از آن با دامم
سخن نادر من گر عجبت میآیدنکنی عیب که من نادرهٔ ایامم
غرض آن است که نامم به زبان تو رسدبه دعا گر نکنی یاد، بده دشنامم
ای که پرسی تو ز ناصر که بگو نامت چیستچه کنی نام که ننگست مرا از نامم