گنج

شمارهٔ ۴۷۵

۱۱ بیت
تنم گردی است سرگردان به گرد دامن جانمبیار آبی روان ساقی، مگر گردی بر افشانم
من از روز ازل دادم به جام لعل تو عهدینپنداری که امروزیست با پیمانه پیمانم
برون از صوت مطرب راستی راهی نمی‌بینمبه غیر حسن شاهد ظاهراً روئی نمی‌دانم
بزن مطرب رهی تا زهرهٔ مجلس به رقص آیدکه من خود در هوای مهر او چون ذره رقصانم
اگر چه تیره‌ام چون شب، ز من رونق بود مه رابگو تا روی مهر از من، بتابد ماه تابانم
پیاده می‌روم در پای پیلش، تا شوم فرزینوگر شهمات می‌سازد، ز اسبش رخ نگردانم
چو شمع از بهر ایثارم، ستاده نقد جان بر کفاگر قصد سرم داری به زیر تیغ بنشانم
گر از پیشم همی‌رانی، قلم‌وارم میان بستهوگر پایم رود از جای، سر بر خط فرمانم
ثنای مهر رویت را طلوع صبح می‌گویمدعای زلف و خالت را شب تاریک می‌خوانم
مگو ای مدعی با من، چه‌سانی در غم عشقشتو آنسان نیستی آخر، نمی‌بینی که این‌سانم
چو از خط خوشش ناصر، حدیث زلف او خواندبود مجموعه‌ای زان خط، سخن‌های پریشانم