شمارهٔ ۴۶۸
روزگاریست که من عاشق و دیوانهوشموقتها از سر مستی قدحی نیز کشم
ناخوش است آنکه ز عالم به خوشانش خوش نیستروی من چون به خوشان است از آنروی خوشم
نام تسبیح و حمایل نبرم تا باشدساغر می به کف و کوزهٔ دُردی بکشم
رندی و راستی و زاهدی و زراقیللهالحمد که روباه نیام، شیروشم
هر گدائی که چو خورشید بر آید تنهاپادشاهیست که او را نبود خیل و حشم
چون خضر زندهام از لطف تو ای آب حیاتآه اگر بار دگر زهر جدائی بچشم
مُهر مهر تو ز جان و دل ناصر نرودداغ سودای تو دارم که غلام حبشم