شمارهٔ ۸۶
شرابخانه بهشت است و یار حور من استبهشت و حور دگر جستن از قصور من است
بیار می که من از خویشتن پریشانممرا ز خویش چو غیبت فتد حضور من است
من از تجمل دنیا نمیشوم مغرورکه هر متاع که او میدهد غرور من است
وجود غیر نباشد روا درون دلممجالِ غیرِ تو کی در دل غیور من است
شود چو کاه اگر بار خود نهم بر کوهغبار هجر که در خاطر صبور من است
ز دامن تر خود کف همیزنم بر رویچو بحر تلخی کامم ز بخت شور من است
ز هجر دیدهٔ ناصر رمد گرفت چه باکغبار خاک سر کوی او ضرور من است