گنج

شمارهٔ ۸۷

۷ بیت
اگر چه غمزهٔ‌ خون‌ریز تو بلای من استسرشک لعل و زر چهره خون‌ بهای من است
مرا که از تو به صد تیغ بر نتابم رویچه غم ز تیر ملامت که در قفای من است
مرا چو در نظرم سرکشی به جای تو نیستبر آستانهٔ تو هر سگی به جای من است
جفا ز حد نبری تا دعای بد نکنمکه آفتاب تو در سایهٔ دعای من است
شبی که پای بتم را به دیده مالیدمبگفت: خاک بر این سر که زیر پای من است
برای کوری بدخواه من ز خاک درتفرست تحفهٔ چشمم که توتیای من است
چه التفات نماید به سلطنت ناصراگر رود به زبانت که او گدای من است