گنج

شمارهٔ ۸۸

۷ بیت
مرا حاصل ز عمر خود همین استکه آن دلدار با خود همنشین است
ندارم در نظر جز قامت اوهمیشه چشم عاشق راست بین است
خرامان شد مگر آن سرو در باغکه اطراف چمن خلد برین است
سواد دیده را سازم بساطشچرا آن پای نازک بر زمین است
نشسته ماه من چون خرمن گلدر او خورشید تابان خوشه چین است
نیارم کرد درویشی به جائیکه چشم حاسدان اندر کمین است
ز دین خود رود بر باد ناصراگر داند که میل او بدین است