گنج

شمارهٔ ۲۱۸

۶ بیت
دوش ماه ما به منزل راه بُردچشم ما تا روز اختر می‌شمرد
شمع را آتش به سر بر می‌رودپیش روی او نشست از شرم و مُرد
نیش غم را نیست افسون غیر نوشدرد ما را نیست درمان غیر دُرد
زیر لب دارد دهانت خرده‌هالعل را کوچک مبین کان نیست خُرد
دیدهٔ‌ ما دست شست از آب رونقش اغیار از سواد دل سترد
در رهش ناصر شکیبائی گزیدبار او جان بود و با جانان سپرد