شمارهٔ ۲۱۹
یا رب آن سرو روان تازه گلی بار آوردباغبان بین که چنین نخل به بازار آورد
صد چو من گوشهنشین را به دم خرم گلجان فشان، دستزنان بر در خمّار آورد
سنبل آویخت ز سر و گل دامی بنهاددانه از غالیه و دام پدیدار آورد
مرغ جانهای عزیزانِ حقیقت بین رادانه بنمود و در آن دام گرفتار آورد
ریخت از غیرت او آب رخ آب حیاتچون سکندر همه را بر سر این کار آورد
تا گل و شکر و سنبل نرباید هرکسبر سر سرو دو هندوی کماندار آورد
صنع بسیار نمود و دل ناصر بربودبلبلی بر گل سیراب گرفتار آورد
زین طلسمی که بر این گنج حقایق بنهاداز پی بستن چسم دل اغیار آورد