گنج

شمارهٔ ۲۱۷

۷ بیت
من نمی‌خواهم که چشم غیر در تو بنگردچشم بد حیف است کاندر روی نیکو بنگرد
باد هر موی مژه در دیده میل آتشینگر به نقصان در جمالت یک سر مو بنگرد
حیرتم آید که باد صبح در کویت وزدیا شب از روزن بر آید، ماه آن رو بنگرد
جان مجروحم تپد هر دم میان خاک و خونآن زمان کز ناز چشم تو به هر سو بنگرد
حاجت تیر و کمان نبود فتد مرغ از هوادر پریدن گر سوی آن چشم و ابرو بنگرد
گر نظر کردم به سوی لعل نوشینت چه باکدیدهٔ‌ بیمار شاید سوی دارو بنگرد
نقش بازو ساخت ناصر نام میمون تو راشوق چون غالب شود در نقش بازو بنگرد