گنج

شمارهٔ ۲۱۶

۸ بیت
از دل گذشت غمزه‌اش، از جان گذاره کردچشمم به گریه راز نهان آشکاره کرد
تیر از چه زد، چو می‌تپم از تیغ او به خاکاین صید را چه دید که بسمل دوباره کرد
برداشت پرده سروِ قباپوش ما ز رویدل را چو غنچه پیرهنِ صبر پاره کرد
می‌رفت و خون خلق ز فتراک او روانبسیار از این شکار که آن یکسواره کرد
هر جا که نعل مرکب او بر زمین رسیدگردون به شکل ماه نوشِ‌ گوشواره کرد
سی پاره کرد مصحف دل را به تیغ غمبهر روان غمزده ختم سه باره کرد
تیغی به تارکم زد و آن حد من نبودگوئی عنایتی‌ست که سیر ستاره کرد
شد عاقبت نظارهٔ شهری ز مرد و زنناصر که یک نظر به جمالت نظاره کرد