شمارهٔ ۲۵۵
غنچه بر احوال عالم خنده زد، دلشاد شددل به زر در بست گل، دوران او بر باد شد
اهل دنیا همچو سبزه پایمال انجماندسرو بستان آنکه از بند جهان آزاد شد
در جهان بیخونِ دل سیمی نیاید در کناراین قدر ما را ز آب دیده پیشافتاد شد
رفته باشم من ز یاد خلق و در یادم بوداین سخن کامروز از پیر مغانم یاد شد
عقد ما با دختر زر تازه گردان ساقیاکاین قضای سرنوشت از بخت مادرزاد شد
مینهد زلف سیهپوش تو سر بر روی خاکآن شکسته دل مگر در حلقهٔ زهاد شد
عاقبت طرفی نبندد همچو خنجر زان میانهر که اندر آتش عهد تو چون پولاد شد
باد میگویند بوئی دارد از خاک درتخاک راه باد خواهم هر چه بادا باد شد
آتش پنهان ناصر ناله پیدا میکندراز بلبل در جهان مشهور از فریاد شد