گنج

شمارهٔ ۵۷۵

۷ بیت
هست از زلف کژت در دل من قلابیکه دلم از کشش زلف تو دارد تابی
دل که در ابرویِ طاق تو چو قندیل آویختهمچو شمعی‌ست برافروخته در محرابی
از خیال شب وصل تو که خوابت خوش بادبیش در دیدهٔ من راه نیابد خوابی
به جز از اشک چو باران که مبادا بی آببر سر آتش ما کس نفشاند آبی
عالمی تیره شد از زلف تو، بگشای نقابتا به شب راه برم سوی تو در مهتابی
ظاهراً اشک من امرزو چو بگذشت ز دوشآبم از سر گذرد چون نشود پایابی
ناصرا از دهنش گیر طریق ایجازتا چو زلفش نبود در سخنت اطنابی