شمارهٔ ۵۷۴
عالم چو سراب است، طلب کن تو سر آبیمی نوش که خوشتر ز سراب است شرابی
هست از قلم صنع خدا بهر تأملخط بر خد ساقی به سوی بنده کتابی
از چنگ مده هشت بهشتی که نهفتهدر پردهٔ عشاق همیگفت ربابی
نردی و کتابی و حریفی و مقامیرودی و سرودی و شرابی و کبابی
آبی شدم از خشکی زاهد که خوش آمدچون مردم چشمم به نظر گوشهٔ آبی
ما را که براندند چو گرد از در مسجدخاک در میخانه به است از همه بابی
گفتند به ابرو و شنیدند به دیدهپیوسته چنین رفت سؤالی و جوابی
میگفت که خاک در ما گرد چو ناصرعالیتر از این کس نشنیده است خطابی