گنج

شمارهٔ ۳۵۷

۶ بیت
مرا بر شاخ رعنائی چو گل رفتن نمی‌شایدبه اندک لعل و زر چون غنچه بشکفتن نمی‌شاید
به مژگان پاک می‌کردم غبار از پای تو لیکنبه نوک خار گرد از روی گل رُفتن نمی‌شاید
ز آب چشم و آه دل میان آتش و آبمندارم خواب و گر بردی، مرا خفتن نمی‌شاید
حدیثم دّر مکنون گشت و پیش کس نمی‌گویمبه دست آورده‌ام گوهر ولی سفتن نمی‌شاید
به خامه راز خود گفتم، برآمد از سرش دودینی‌ای در آتش سوزنده بنهفتن نمی‌شاید
چه گویی سرّ عشق او به گوش دشمنان ناصرکه عیسی را به پیش خر سخن گفتن نمی‌شاید