شمارهٔ ۳۵۸
حُسنش چو گل به هردم رنگی دگر برآیداز هر ورق چو غنچه نقش دگر نماید
زنجیر زلف او را از حلقه نیست بیرونباد صبا ز زلفش گر حلقهای رباید
از چشم او گشاید کاری که بسته باشدگر عقدهای به کارم ابرویِ او فزاید
ما را به مهر رویش مهریست در مقابلآن ماه را چه نقصان گر ماه خوش برآید
عمر من است مطرب، میخواهمش همیشهدانی چه حال باشد، چون عمر من سر آید
گفتم ز دل برآیم چون دلبر آید اماباید که این کفایت ما را ز دل برآید
ناصر اگر نیاید آن عمر رفتهٔ مامائیم و خاک پایش چندانکه عمر پاید