شمارهٔ ۱۹۶
با پرتو رخسار تو مه تاب نداردبا لطف بناگوش تو گل آب ندارد
شیرینی شهد تو ز شکر نتوان یافتطعم لب شیرین تو عناب ندارد
آن پیر که در صومعهها گوشه نشین استجز گوشهٔ ابروی تو محراب ندارد
وان رند که در میکدهها باده پرست استجز بادهٔ لعل تو می ناب ندارد
در خواب مشو یک نفس ای دوست که شبهاستتا دیدهٔ من از غم تو خواب ندارد
با غمزه بگو تا دل آشفته ما راچون طرهٔ مشکین تو در تاب ندارد
درد دل ناصر همه از مردم چشمتآبش بگذشت از سر و پایاب ندارد