شمارهٔ ۱۹۵
آن سرو که چون سوسن ما را به زبان داردراز دل خود با ما چون غنچه نهان دارد
زلفش که چو سنبل روی از باد همیپیچدسر بر من آشفته از ناز گران دارد
آن شوخ که با هرکس چون لاله قدح گیردچون نرگس مخمورم تا کی نگران دارد
چون کام همه عالم بخشد به سخن از لبخورشید زبانآور یک ذره دهان دارد
در عین سیه چشمی آورد در ابرو چینترک است عجب نبود گر تیر و کمان دارد
در دیدهٔ ما آمد تا صورت خود بیندگل آینه روشن در آب روان دارد
ناصر چو صبا دل را جوید ره بیرون شدقدر نفس یاران بشناس که جان دارد