شمارهٔ ۱۹۴
چشمت ز خواب مستی در سر خمار داردآهوی شیر گیرست، جانها شکار دارد
شب کی بود چو زلفت بر روی روز روشنچون گل رسد به رویت، در پای خار دارد
چون عندلیب نالم از عشق تو ولیکنچون من بهار حسنت بر گل هزار دارد
از بهر زر کمر را آویختی به موئیاو زین میان مرادی خوش در کنار دارد
ساقی دوای دردم نبود به غیر دردیبا ما حریف صافی بر دل غبار دارد
آن به که دلق خود را سازد به باده گلگونهرکو چو غنچه در دل نقش و نگار دارد
ناصر ز خون دیده چون لاله سرخرو شدکز سوز عشق در دل سودای یار دارد