گنج

شمارهٔ ۴۱۹

۶ بیت
ای چشم سیاه تو بلای دل عاشقای زلف پریشان تو مجموع خلایق
با عارض تو دل نبرد نام ریاحینبا چهرهٔ تو کس نبرد نام شقایق
اسرار لب لعل تو هرکس نشناسدبی‌خون جگر حل نتوان کرد دقایق
جز حاجب ابروی تو بر گوشهٔ چشمتهندو نشنیدم که کند خدمت لایق
من زان تو‌ام گر بزنی ور بنوازیبر حکم تو موقوف و به رأی تو موافق
خواهم که برافتد به جهان پرده ز ناصرتا فرق کنی یار موافق ز منافق