شمارهٔ ۴۱۸
هر که بوئی یافت از بستان عشقغرقه شد در بحر بی پایان عشق
دل چه باشد؟ قطرهای از بحر شوقجان چه باشد؟ گوهری از کان عشق
نیست روح الا نسیم باغ وصلنیست تن جز حلقهٔ زندان عشق
فتنهٔ گردون هماکنون طی شودتا ابد باقی بود دوران عشق
سر نخوانندش در میان سرورانگر نبازی بر سر میدان عشق
گوهر وصلش کجا افتد به دستگر بیندیشی تو از توفان عشق
هر گدای رند ازرق پوش رابار نبود بر در سلطان عشق
ساقیا داروی بیهوشی بدهتا بدو سازم دمی درمان عشق
گر سر ناصر درین سودا رودهمچنان با سر برد پیمان عشق